سکوت
شعرهاي افشين رمضاني
تو چه مي دانستي؟! که دلم دريا بود همه تار و پودم صحرا بود تو چه ميدانستي؟! که در اين دير خراب وندر اين کهنه تن رفته بخواب زير يک سرو تنومند بلند سايه ساري داشتي، اندازه دشت چشمه اي بود به اندازه رود! همهء جان و تنم، همچو سرود مي آمد و بي فايده، چون هيچ نبود؛ دل بزرگ دار، که آن کوچک دل جاي دهد عشق تو را در قفس کوچک دل!!! *** سکوت، توّهم خالیه یک پیک شراب است و من! با اسب هایی بال دار و پر غرور مرا روزی از این قفس نجات خواهی داد. این قفس همزاد من است، این قفس، تن من است. من در حصار تنم من در غبار بد کرده هایش یادگاری از غمم. این منم، بجا مانده ای از سوز سینه ها ز پا افتاده ای در ماتمی از کینه ها بر فراز قله های کاغذین از نوشته های پوچ آخرین از صدای ناله ای در قعر چاه در عبور از گردنه لبریز آه در این قفس وامانده و تنها منم. می دانم؛ روزی از این قفس مرا نجات خواهی داد! اگر صداي خوش عشق، پاهايم را سست نسازد! اگر برق چشمان يار، ديده ام را خونبار نسازد! اگر رد پاي دوست، خيال وحشيم را مشوّش نسازد!!! در کوچه های گم شدن در پرسه های کم شدن پُرم از لذت پرواز و رسیدن آه؛ اگر این سقفها نبودند! وگر این پنجره ها بسته نبودند! مى رسیدم به ترنم آوازه ها مى رسیدم به صداقت پروانه ها تا به کى اندر خم یک کوچه ایم؟ ما دگر درس خود آموخته ایم! آنچنان مدهوش که لب دوخته ایم بر فراز قله هاییم و ولى دل سوخته ایم! بهر کوچ،توشه خود اندوخته ایم قبل از این هر چه بوده باخته ایم بر چکاد کوهها، خانه خود ساخته ایم ***** شیپور رفتن را بزن اى زندگى بى زارم از این ماندن و دل مردگى دل هواى ماجرا دارد هنوز ساکت و تنهاست ولى؛ پرواز را آرزو دارد هنوز!!! هنوز تا ته آن دشتِ بزرگ فرسنگها راه مانده بود هنوز تا نوک آن کوه بلند راه ما را نبرده بود! که تو رفتی. در آن روزها زیبا ترین اشتباهم! بزرگترین سختی را برایم به ارمغان آورد به دنبال گمشده ای راه مرا به انتها رساند انتهای آن دشت بزرگ انتهای آن کوه بلند تنم بر خستگی چیره شده بود اما ... تو رفته بودی. سر نوشت هر چه نوشت اگر چه خوب،اگر چه زشت هر آن چه كِشت در اين سِرِشت بي حضور تو در اين بهشت نتوان نوشت. می سرایمت به چــــِشم می سرایمت به چشمه! می سرایمت به قلم می سرایمت به شراب به می ناب به قطره های اشک بی تاب به نفس های شب مهتاب می سرایمت به آخرین قصیده سودا ! می سرایمت به اولین شکوفهء طوبا! دلم از غصهء تو، پوچ ترین آبادیست رفتنم گرچه تو را آزادیست! تو مرا سنگ مزن دل بی تاب مرا ننگ مزن ناگفته های تو مرا آگاهیست پس مرا رنگ مزن!!! گر به فکر رسیدنی ، برو!
من ؛ دیریست که رسیده ام به آغوش گرم و مهربان تو به ضیافت لبهای بی قرار تو ... چه کسی بود مرا با خود بُرد به سراسیمگی ِ خلوت شب؟! به دل افسردگی و حالت تب چه کسی بود! که در من به طلب شیطان بود؟! هر چه در من همه را ویران بود! ... می رود این کاغذ سفید به سیاهی همچو چشمانت ، به زیر قلم من می رود این نوشته ها به اندیشهء تباهی چو اشک به تیر رس چشمان من! ... که باران شسته نام و نشانم مور برده به تاراج جسم و جانم! ... شاید! نسیمی که مرا می بَرد به بهار می بَرد تا مرز انتظار تا خاطرهء شکوفه های اَنار شاید تو به آن نم نم باران بیَرزی شاید! شاید که به آن خیس شدن مست شدن رسوایی!!! یا به هر آنچه تو می خواهی شاید که بیَرزی شاید! حادثه ایست حادثهء تلخ سکوت بغض کودکانه ای که فریادش آسمان را می لرزاند و اگر فریاد کند... و اگر فریاد کند... کجایی ای مرد !؟ که تنت خاک شد ز گلویت سوتکی ساخته شد و به دست نابخردان عالم؛ افتاده شد آن صدا؛ که میشد گوش داد و جان گرفت اینک سوتکیست، نه! شیپوریست، که گوش می برد و جان می کاهد آشوب است و آرام می باید کاش! ز آن چشمان چراغی میشد ساخت و با نورش،عالمی فرزانه ساخت و میشد تاریکی را ز کوچه ها بُرون انداخت ... زمزمه های مرا فریاد باش درد خفتهء مرا آگاه باش من بی ستاره ام در آسمان این راز مرا پایـــــان باش خسته ز تکرار گذشته ام آدینهء مرا روشن باش پرواز مرا یاری کن! آه،ای وطن خاک ویران مرا،آباد باش!!! که می سوزاند حریم آسمانی خیالم را گاه همچون یخ که می راند گیاه وحشیِ نگاهم را دوست من! تو را ؛به دست نیاورده از دست داده ام! ... سکوتی لبریز از فریاد می گوید: مرا مبرید از یاد می گوید:من خسته ام از باد می گوید: من برف را ارتفاع را،کوه را آرزو های بلندم را دوست ندارم دیگر ... که نامم را،باد وحشیانه می برد با خود و صدای نفسهایم طنین دلاویز صبح روشن را می سراید آخرین گذر گاه در این سترگ با شکوه لحظهء طلوع آفتابست بر فراز قله دلمو تنها نذار منو به باد مسپار من خسته ام از غربت منو غریب نگذار *** اگه اینجا موندی منو با خودت ببر توی شهرای پر خطر نهراسم از سفر منو با خودت ببر *** اگه اینجا موندی دیگه از رفتن نگو از گسستن هم نگو با من از عشق بگو با من از ماندن بگو *** اگه اینجا موندی از نوای آبشارها حرفی بزن از صدای باد قله ها شعری بخوان از ندای بلبلان بیشه ها از فقان و نالهء اندیشه ها فالی بزن *** اگه اینجا موندی یا اگه خواستی بری دیگه حرفی ندارم اما عمر من اینو بدون! تا ابد دوست دارم... کوله بارم را ببند که اینک دره ای ژرف قله ای پر برف مرا می خواند. کوله بارم را ببند باید بروم! امروز در کوله ام سفره ای پر از عشق بگذار به وسعت دشتها نان و شراب نیز بگذار. نانی به بزرگیِ گندمزار های دماوند شرابی؛ به زلالیِ چشمه های الوند و تنم! که بدنبال ِ همچو منی می گردد. دست هایت در صعود من شروعی دوباره را فریاد می زند. صدایت را دگر نمی شنوم در نگاهم به تلنگری می شکنی بودنت را هرگز نمی خواهم! فراق تو بهتر ز وصالت تو دور گشته ای ز اصالت خسته ام ز بی مهری نگاهت خدایا!مرا مبر به این ضیافت ... ما مسافران ستیغ کوه هاییم زیارت لحظۀ طلوع در نوک قله ها ستایشی ست مخصوص مسافران این دیار در بارگاه حضرت دوست ما دیده به جهانی نو گشوده ایم بودنمان در کنار هم در لحظۀ غروب طلایی خورشید عبادتیست نا گفتنی ما بودنِ این جمع را می ستاییم ، می سُراییم و می پرورانیم. سفر هایم، همیشه با یاد کسانی شروع شد که هیچگاه همسفرم نبودند؛ زندگیم، همیشه در کنار کسانی بود که هیچ گاه با من نبودند. قصهء بودنم، از لحظه ای خوانده شد که یارهایش رفته بودند! دوستانم، همه در آخر نقش دشمن داشتند گر چه خود را دوست می پنداشتند! صدای چشم های تو در گوش دل من تنها یادگار توست که با خود می برم! حرفهایت در آتشی که بر دلم زدی سوخت؛ نگاهت در فریادهای بی صدایم، پژمرد! ... زندانی چشمان توأم هیچ میدانی؟ خستهء راه صعود به افکار توأم و غبار خستگی راه بر تنم دیوانگی،جنون و مستی عشق در کوله بارم پر است؛ /// زمزمهء بودنت را می خواهم و صداقت نگاهت! بر من ارزانی بدار. تنهایی ام را با زمزمه ات پر می کنم و با صداقت نگاهت،چراغی می سازم تا راه را برای رسیدن پیدا کنم... ای بی تو دیوارهء عشق،همسایه با صدایت دارم صعود همیشه،با تار مو تا صدایت انگار نشسته بر من،کوه غریب و خسته وقتی پیچد ای دوست،در صخره ها صدایت اینجا روئیده ناله،در فصل گل جای لاله در فکر خستهء ماست،تنهایی ِ صدایت تصویری از آه و اندوه،اُفتاده بر شانه کوه در سینهء دیواره ها،می ماند اما صدایت مانند دلتنگی ماه،می بارد از دل فقط آه یک سینه خاکستر داغ،یک غزل با صدایت آتش گرفته سکوتم،لبریز اشک و مبهوتم می خواند امشب آواز،در من آن زیبا صدایت ای کاش میشد دوباره،در ما بکاری یک ستاره امروز دستِ تو فانوس،آئینه ما آن صدایت (به یاد همهء کوهنوردان و دیواره نوردانی که در منطقه علم کوه در راه رسیدن به هدفشان به شهادت رسیدند) دستم ز قلم گرفته شد یارم رفت؛ پای در رهم شکسته شد عشقم مُرد، ز رهگذران چو حال من پرسی! گویند: قلمش شکسته شد؛ به ره نا کجا پایش رفت!!! رقصیدن اشک بر صحن چشمانم مهر باطلیست بر بودنم، در آن لحظه که با تو وداع می کنم شاید تا همیشه، شاید به انتها؛ و التماس دستانم، در زمان خداحافظی،نا گفتنی ست. اما درک حس آن در زیر خاک به یادگار می ماند، تا که باز آیم و به نیاز آیم!
که یادگار مهربانیهای ناپایدار توست !!
لبریز از نبودنت ...
اینجا یک قدم مانده به بیگانگی آنچه گذشت
و تصوّر، سیلی محکمی از پاک ترین رویاهاست
که می کوبد از دور به چهرهء معصومانهء اُمیدم!
| Design By : Pars Skin |


